خرید بک لینک

تقریبا هیچکس از اتفاق فردا خبر نداره

الان واقعا دلم میخواد تنها نباشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 22:28  توسط New Man  | 

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: دوشنبه 29 اسفند 1401 ساعت: 14:48

روزهای اولی که وارد این وادی شدم، می دانم که آدم ها در موردم چه فکری می کردند... حس یک مسافر تنها را داشتم که از سقوط یک هواپیما در صحرای خشک و بی آبو علف جان سالم که چه عرض کنم، بهتر است بگویم فقط جان به در برده است؛ را داشتم...قلبم سخت فشرده شده بود، زندگی ام زیر رو شده بود، من یک نقطه بودم... اگر یک فضانورد بعد از هزار سال از خواب بیدار شده بود و از هزاران کیلومتر آن طرف تر به یک نقطه ی لایتناهی خیره شده بود و پیش خودش فکر کرده بود که آن نقطه کره ی زمین است، آن نقطه، آن کره ی خالی از سکنه من بودم، نمی دانستم فرار از آن کارگاه وحشی که پر از آدم ها دستگاه های خشن و مکانیکی بود کار درستی بود یا نه؟ اما من قدم برداشته بودم از گذشته فرار کرده بودم، خطر را به جان خریده بودم، یا حتی پریده بودم، از ارتفاع، از بلندای آبشار نیاگارا شیرجه زدم بودم... یا اصلا پریدن هریسون فورد در فیلم فراری را بخاطر بیاور، که نه راه پیش داست نه راه پس، شیرجه زده بودم که زنده بمانم، فرار کرده بودم، و تمام کرده بودم که شروع کنم... بر روی تمام آدم ها خط کشیده بودم... که ناگهان دیدم... دیدی چگونه فراموش میشوم؟ + نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۴۰۱ساعت 13:45  توسط New Man  | 

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 13:08

صفحه بندی